|
حدود نه سال است که این ریشه در جان من رخنه کرده است و من با ریشۀ عشقم گاهی شاد بودم گاهی غمگین ولی سرانجام این ریشه باید نابود شود خودم را از بندش رها کنم من نمیتوانم شاهد رنجور شدن جسم و روحم باشم با آتش چشمانم ریشۀ عشق را خواهم سوزاند البته باید بگویم ریشۀ عشقم طراوت آن زمانها را ندارد ریشۀ عشق من زرد شده است سست شده است و الان به آتش کشیدنش برایم راحت تر است من فراق را به وصال ترجیح می دهم می دانم اگر ریشۀ عشق را آتش بزنم بازهم آثارش در وجودم خواهد ماند.
من زیر بارون با چشام یه آرزو ساخته بودم
واسه دوباره دیدنت زندگیمو باخته بودم
یا آرزومو پس بده یا با دوباره دیدنت به زندگیم نفس بده
وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.
در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................
هنگامی که اشکهایم از روی گونه هایم می قلتید و روی دفترم می ریخت متوجه سوالهای پی در پی ذهنم شدم به نظر تو آسمان آبی است؟ و گلهای رنگارنگ وجود دارند؟ چرا مردم می روند؟ چرا زیبایی در قصه هاست؟ چرا مهربانی نیست؟ من نمیدانم به کدامین سرزمین محکوم هستم اما می دانم حکم من مرگ است شاید بقیه این طور فکر نکنند ولی برای من همه چیز مرگ است هر چه هست آن دنیاست زیبایی و مهربانی و عشق و بهتر زیستن همه در آن دنیا اتفاق می افتد من آسمان را به شکل زالو میبینم و گلها را به شکل خنجر ولی می دانم آسمان و گلهای سرزمین من در جایی است که همه چیز آن را عشق و محبت درست کرده اند و من هر چه زودتر باید اقدام به رفتن کنم این دنیا برای هیچ بشری آرامش نمی آورد شما هم بیایید، بیایید با هم زیبایی را لمس کنیم طعم شیرین زندگی را بچشیم سپس شاد و با محبت کنار هم زندگی کنیم. با سکوتی همیشگی پر از اندوه و راز کویر سکوتی که هرگز نخواهد شکست
من در حالی که سرگردانم به پشت پنجرۀ اتاقم می روم و منظرۀ بیرون را تماشا می کنم درفکر فرو می روم ودوست دارم با فکر کردن خودم را سرگرم کنم من خیره به طبیعت بیرون پنجره هستم که پروانه ای زیبا من را از افکارم بیرون می آورد پروانه با تمام زیباییش به اطراف درخت می چرخد و در حالی که خودش نمی خواهد دارد جلوی چشمای من خود نمایی میکند بعد پروانه به پشت درخت تنومند دیگری می رود که بعد از آن دیگر پروانه از جلوی چشمهای من مهو می شود و من راه می روم ، می روم ، میروم از پهلوی درختی رد می شوم که سنجابها درون آن لانه ساخته اند و در حال تهیه کردن غذا هستند که فندقی از بالای درخت می قلتد و روی سرم می افتد به خودم می آیم می بینم درون جنگلی سرسبز در حال راه رفتن هستم نمی دانم چرا می روم ، به کجا می روم من در این جنگل چه کار می کنم ولی به سوالهای درون ذهنم توجه ای نمی کنم و راهم را ادامه می دهم نسیم خنکی می وزد و موهای من را به بالا و پایین می برد به کنار نهر آبی زلال می رسم پرنده های رنگارنگ و زیبایی در کنار نهر نشسته و در حال بازیند و با صداهای زیبایشان فضا را رویایی کرده من در کنار نهر می نشینم و پاهایم را درون آب می گذارم و با دستم قطرات آب را به هوا می پراکنم همه جا زیباست هوای تمیز خاصی آنجا را فرا گرفته من بلند می شوم از درون آب به آن سوی آب می دوم با دویدن من پرنده ها به هوا پر می زنند و من می دوم و می دوم آنقدر میدوم که جز رنگ سبز در چشمانم چیز دیگری دیده نمی شود و در همین حین حس می کنم صورتم خیس میشود می ایستم به خودم می آیم که پشت پنجره درون اتاقم ایستاده ام و به بیرون نگاه می کنم که از چشمانم اشکهایی زلال بر صورتم سرازیر میشود
آه خدای من همه جا را تاریکی و سیاهی فرا گرفته من در جنگلی خشک و فرسوده و تاریک سردرگم هستم من از لابه لای درختهای خشک و بوتهای تیغ خودم را سعی دارم رها کنم اما افسوس پس از رهایی جغدهایی در انتظار من نشسته اند آخر من چگونه آزاد شوم من چگونه به روشنایی دست یانم. چرا، چرا، روز به روز این جنگل پیر حریصتر می شود چرا نیستند فرشتگانی که با آمدنشان جنگل با طراوت بشود و پرتوهای طلایی خورشید بر روی درختان بتابد. آخر من چگونه رها بشوم؟
تموم خاطراتت یادم میاد یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم فکر تو یه لحظه از سرم نمیره من میگم میمونی اما دل میگه میره نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه میدونم تو میری مهرم حروم میشه بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه می دونستم میری و تنهام میزاری تو که از حال دلم خبر نداری می دونستم آخرش این جوری میشه یکی مون تنها میمونه واسه همیشه
(مرداد سال80 ) این خاطره برمیگرده به دوران دبیرستانم آن
منتظرش نباش دیگه اون تنها نیست تا آخر عمرت اگه تنها بمونی اون نمیاد خودش می گفت روزی می زاره میره خودش می گفت یه روز خاطره هاتو میبره از یاد آخه دل من دل دیوونۀ من دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی تا کی می خوای بمونی چشم به در بدوزی در پی پیدا کردن کسی باش که فقط واسۀ تو بخواد تو رو به یادت داغ بر دل می نشانم ز دیده خون به دامن می فشانم چو نی گر نالم از سوز جدایی نیستان را به آتش می گشانم به یادت ای چراغ روشن من ز داغ دل بسوزد دامن من گرفته بوی گل پیراهنه من همه شب خواب بینم خواب دیدار دلی دارم دلی بی تاب دیدار تو خورشیدی و من شبنم چه سازم نه تاب دوری و نه تاب دیدار سری داریم و سودای غم تو پری داریم و اروای غم تو غمت از هر چه شادی دل گشاتر دلی داریم و دریای غم تو
ای مردمان بگویید ، آرام جان من کو؟ راحت فضای هر کس ، محنت رسان من کو؟ من مهربان ندارم نامهربان من کو؟ نامش همی نیارم ، بردن به پیش هر کس گه گه به ناز گویم : سرو روان من کو؟ من مهربان ندارم نامهربان من کو؟ در بوستان شادی ، هرکس به چیدن گل آن گل که نشکنندش ، در بوستان من کو؟ من مهربان ندارم نامهربان من کو؟ جانان من سفر کرد ، با او برفت جانم باز آمدن از ایشان ، پیداست آن من کو؟ من مهربان ندارم نامهربان من کو؟
|
![]() Home
|